نقل قول
خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد..
|
|
|
|||||
|
||||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 20:13 توسط محمد
|
|
||||||
|
|
|
|
|
گاهی اوقات از اینکه کسی به شما دروغ بگوید آزرده خاطر شوید
علائم بدن در حالت دروغگویی: |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 21:51 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
_حل مشکل چاله ! در يكي از خيابان هاي اصلي شهري چاله اي بود كه باعث بروز حوادث متعدد براي شهروندان ميشد. مديران شهر طي جلسه هاي بر آن شدند كه مشكل را حل كنند. مدير اول گفت: بايد آمبولانسي هميشه در كنار چاله آماده باشد تا مصدومين را به بيمارستان برساند. مدير بالاتر گفت: نه، وقت تلف ميشود. بهتر است بيمارستاني در كنار چاله احداث كنيم. مدير ارشد گفت: نه، بهترين كار آن است كه اين چاله را پر كنيم و چاله مشابهي در نزديكي بيمارستان احداث كنيم.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 20:37 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
مدير و 10 نفر از كاركنانش از طناب بالگردي كه در صدد نجات آنها بود، آويزان بودند. طناب آنقدر محكم نبود كه بتواند وزن هر يازده نفر را تحمل كند. كمك خلبان با بلندگوي دستي از آنها خواست كه يك نفرشان داوطلب شود و طناب را رها كند. البته، داوطلب شدن همانا و سقوط به ته دره همان و به ظاهر كسي حاضر نبود داوطلب شود. دراين هنگام، مدير گفت كه حاضر است طناب را رها كند ولي دلش مي خواهد براي آخرين بار براي كاركنان سخنراني كند. او گفت: چون كاركنان حاضرند براي سازمان دست به هر كاري بزنند و چون كاركنان خانواده خود را دوست دارند و درمورد هزينه هاي افراد خانواده هيچ گله و شكايتي ندارند و بدون هيچ گونه چشمداشتي پس از خاتمه ساعت كار در اداره مي مانند من براي نجات جان آنان طناب را رها خواهم كرد! به محض تمام شدن سخنان مشوقانه و تحسين برانگيز مدير، كاركنان كه به وجد آمده بودند شروع كردند به دست زدن و ابراز سپاسگزاري از مدير!! نقل قول مدیریتی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 21:49 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
و کدامین ثروت است که محفوظ بدارید تا ابد؟ آنچه امروز شما راست ، یک روز به دیگری سپرده شود. پس امروز به دست خویش عطا کنید ، باشد که شهد گوارای سخاوت ، نصیب شما گردد ، نه وارثانتان. حیات درختان در بخشش میوه است. آنها می بخشند تا زنده بمانند ، زیرا اگر باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده اند. و حالا یک جوک برای رفع خستگی: دوست دختر ترکه بهش میگه : اگه توجه کنی میبینی که نگاهم باهات حرف میزنه ترکه میگه انقدر پلک نزن صدات قطع و وصل میشه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 12:6 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
كشاورزي الاغ پيري داشت كه يك روز اتفاقي توي يك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعي كرد نتوانست الاغ را از تو چاه بيرون بياورد. براي اينكه حيوان بيچاره زياد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زود تر بميرد و زياد زجر نكشد.
مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما الاغ هر بار خاكهاي روي بدنش رو مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي آمد سعي مي كرد روي خاكها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينكه به لبه چاه رسيد و بيرون آمد. شرح حكايتمشكلات زندگي مثل تلي از خاك بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم. اول اينكه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود. الاغ در روبرو شدن با يك مشكل، به شكل ظاهري آن كه تهديد بود توجه نكرد بلكه با رويكرد متفاوت جنبه فرصت آن را يافت و آز آن بهره برد. نقل قول |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 21:27 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 21:12 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري
او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد!
نقل قول
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 15:2 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
این تست را هم آقا مهدی گذاشته جالب بود آوردمش واسه ای کیو ها در عكسي كه در ادامه مطلب گنجانده شده است ۹ نفر وجود دارد. با پيدا كردن ۶تا معلوم ميشه هوش معمولي داري ۷تا پيدا كني معلومه يكم از آكبندي درش آوردي. ولي اگه ۹تا رو پيدا كردي مواظب خودت باش كه هوشت با شرلوك هلمز برابري ميكنه. عكس در ادامه مطلب ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 21:36 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
اصفهونیه داشته رو خودش اب یخ میریخته ، خسیسه در حال مرگ بوده از زنش می پرسه محمد کجاست ؟ زنش میگه : همین جا کنارت نشسته . میگه علی کجاست ؟ زنش میگه اونطرفت نشسته . میگه حامد کجاست ؟ میگه اونم همین جاست . یهو داد می زنه پس برای چی لامپ اون اتاق بی خودی روشنه تكنيك جادويی نوشیدن 8 لیوان آب در روز ....برگرفته ازوبلاگ قله های موفقیت
قبل از نوشيدن آب ،هر روز جملات زير را با انرژی و قدرت تكرار كنيد: خداوندا، سپاس تورا كه بار ديگر به من طلوع خورشيد را هديه دادی ، قول می دهم امروز هر جا كه بروم مهریبرسانم حتی با لبخندی ، به من كمك كن ،امروز را به شاهكاری بی همتا تبديل كنم ليوان دوم ، حدود ده صبح : افتخار می كنم كه از امروز ، پاك ترين انسان روی زمين هستم ليوان سوم ، حدود دوازده ظهر: من نظركرده ی خداوندم ليوان چهارم ، بعد از ناهار : خداوندا تو را سپاس بخاطر بركاتی كه به من بخشيدی ، خزانه ی غيب ات را به روی من و خانواده ام بگشای ليوان پنجم ، ساعت چهار عصر : عشقی الهی هم اكنون مرا ثروتمند و توانگر ميسازد ليوان ششم ، ساعت شش عصر : به هر سو كه می نگرم ، موفّقيّت به من لبخند ميزند ليوان هفتم ، قبل از شام : هر روز، از هر نظر بهتر و بهتر می شوم ليوان هشتم ، قبل از خواب : خداوندا ، سپاس تو را كه يك روز ديگر را به من هديه دادی ، كشور عزيزم ايران را در پناه خودت حفظ كن و صلح را در جهان ، حاكم فرما . خود و خانواده ام را به تو می سپارم ، ای مهربانترين مهربانان. پروردگارا خوابی آرام به من هديه بده ، كه من عاشق تو هستم... (اين جملات را به همراه نوشيدن 8 ليوان آب بمدت 21 روز تكرار كنيد و به چشم خود ببينيد كه چطور خود و زندگيتان تغيير خواهد كرد ) _مجله موفقيت ، شماره 95 _
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 20:56 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش ما آدمها هم مثل قو وفادار بودیم
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 17:54 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ هر کجا برگی هست شور من می شکفد بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن مثل بال حشره وزن سحر را میدانم مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم مثل یک میکده در مرز کسالت هستم مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی تا بخواهی خورشید تا بخواهی پیوند تا بخواهی تکثیر من به سیبی خشنودم و به بوییدن یک بوته بابونه از سهراب سپهری |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 20:44 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
مدت زيادي از ازدواجشان مي گذشت و طبق معمول زندگي فراز و نشيب هاي خاص خود رو داشت يک روز زن که از ساعات زياد کاري شوهر عصباني بود و همه چيز را از هم پاشيده مي ديد زبان به شکايت گشود و باعث نااميدي شوهرش شد مرد پس از يک هفته سکوت همسرش با کاغذ و قلمي در دست به طرف او رفت و پيشنهاد کرد هر آن چه را که باعث آزارشان مي شود بنويسند و در مورد آن ها بحث و تبادل نظر کنند . زن که گله هاي بسياري داشت بدون اين که سر خود را بلند کند شروع کرد به نوشتن مرد به زن عصباني و کاغذ لبريز از شکايات خيره ماند اما زن با ديدن کاغذ شوهر خجالت زده شد و به سرعت کاغذ خود را پاره کرد شوهرش در هر دو صفحه اين جمله را تکرار کرد بود دوستت دارم عزيزم *********************************************** روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي ميکنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانوادهاي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمههاي راه پدر از فرزند پرسيد: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 20:27 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
هزار و هفتصد سال است که همه ی هنرمندان ، چهره نگاران ، پیکرسازان بشر در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجاز گر کرده اند .
و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم ، باز درمانده ام ، و تو ای مادر این روز فرخنده ، بر تو ، ای خسته ترین عالم مبار ک
منبع : کتاب : فاطمه فاطمه است . نوشته ی دکتر علی شریعتی برگرفته از دنیای شیرین ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:23 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق راباهيچ تصويري نميتوان نشان داد ولي همه در ذهن خودتصويري ازعشق دارند.پس قاب خالي عشق را با تصورات خود پركن. ازکجا شروع کنم؟ داستان عظمت عشق را، داستان لطیف عشق، حکایتی که به وسعت همهء بودن است برگرفته از وبلاگ مهسا |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 21:13 توسط محمد
|
|
||